اتفاق خواهد افتاد
می دانم
یک نفر برای روح در پروازم آسمان خواهد کشید
اتفاق خواهد افتاد
می دانم
یک نفر برای روح در پروازم آسمان خواهد کشید
برای خواندن آثار تازه
مهمان چایخانه غزل باشید
به هوای تو تمنا شده ام می دانی
گم شدم در تو و پیدا شده ام می دانی
مثل تقویم ورق خورده و باطل شده ام
غرق دیروزم و فردا شده ام می دانی
بی خبر در پی یک حادثه ی گنگ و غریب
چشم بر هم زده ام تا شده ام می دانی
مثل یک شهر که در آتش اسکندر سوخت
در بیابان دلم جا شده ام می دانی
من هنوز از همه ی شهر شکایت دارم
بین این قوم چه تنها شده ام می دانی
دلم می خواست طوفان باشم و دریای من باشی
اهورایی ترین هم صحبت یلدای من باشی
تو را در سینه ام هر لحظه با خود می برم اما
چه می شد لحظه ای من جای تو، تو جای من باشی
هنوزم می شناسم عطر گیسوی غزل بافت
که با احساس می آیی غزل آرای من باشی
پرازدیروزم وامروزهم در سایه خواهم ماند
تو ای فردا ترین می خواستم فردای من باشی
برایت فال می گیرم...بیا این حافظ و این تو
که اهل "هرچه پیش آید خوش آید" های من باشی
در چایخانه غزل کارهای تازه را بخوانید
اين انتظار ماند و سفر قسمت تو شد
تنهایی ام غزل شد و هم صحبت تو شد
حالا نگاه گرم تو هم در غزل نشست
اینجا که شعر ماند و د گر نوبت تو شد
حرفی بزن که فاصله هارا به هم زنی
می دانم این غروب من از غربت توشد
ترسیدم از تصور من هم حذر کنی
وقتی به ذهن خسته ی من فرصت تو شد
تا اتفاق سبز حضورت سفر بخير
ای آن كه اين حريم پر از حرمت تو شد
در چایخانه غزل منتظرتان هستم
با آنكه چشمانت پناه عشق بودند
ياران رفيق نيمه راه عشق بودند
دلتنگ بودی راه دريا را گرفتی
اعماق دريا جايگاه عشق بودند
ساحل هنوزم تكيه بر خورشيد میزد
ساحلنشينان روسياه عشق بودند
دريا به سمت ردپايت خيز برداشت
دريادلان مرد گناه عشق بودند
احساس روی شانههايت گريه میكرد
تا شانههايت تكيهگاه عشق بودند
در چایخانه غزل منتظرتان هستم
در دست باد زخم صداي پلنگ هست دنيا چه كوچك است،فضامان چه تنگ هست در جاي جاي شهر خدا جا گرفته است شيطان،اگرچه بر بدنش جاي سنگ هست رفتن اگر چه باور تلخي است ، مي رويم ديگر كجاي قصه مجال درنگ هست وقتي غروب روي تنت موج مي زند فرقي نمي كند كه چه چيزي قشنگ هست فرقي نمي كند كه كجا ايستاده اي هرجا هميشه سايه ي سنگين جنگ هست حتی نشد كه رجعت تاريخ را نديد دنيا هنوز عرصه ي تيمور لنگ هست
از لب گرم تو امروز "بیا "دورتر است
وکسی نیست بپرسد که چرا دورتر است
بوی نمناک ترین فاصله را می آری
مثل حسی که ازاین حال و هوا دورتر است
در تمامی زوایای نگاهم ـ همه جا
انتظاری است که از ثانیه ها دورتر است
بین ادراک من و آینه انگار کسی است
یک نفرهست که از چشم خدا دورتر است
من به گرمایش احساس خود ایمان دارم
گرچه دنیای من از ذهن شما دورتر است
در چایخانه غزل منتظرتان هستم
با تشکر از محبت های شما دوستان این وبلاگ شعرهایی از مجموعه غزل ناگهانی همیشه نارنجی برای مطالعه است نظرات شما را خواهم خواند امابدلیل مراجعه ی کم پیام نخواهم گذاشت و هیچ کامنتی به این نام از طرف من نمی باشد
گاهی خودم را دست طوفان می سپارم
وقتی برای با تو بودن بی قرارم
در وسعت تنهایی ام مثل کبوتر
یک جورهایی خوب من دلشوره دارم
هرچند گفتم چشم هایت بی وفایند
این جمله را گفتم ولی باور ندارم
حتی دلم می خواهد این فریاد ها را
در عمق سرد خستگی هایم بکارم
با من نگو این ها سزای دل نبودند
من ناسزاهای زمان را می شمارم
بگذار بین شعر مثل اشک و لبخند
احساس گرم با تو بودن را ببارم
اين مطلب قبلا در روزنامه ي جام جم و سايتهاي ديگر منتشر شده است
و عينا از سايت جام جم كپي شده است ... در چایخانه ی غزل منتظرتان هستم
|
ناگهاني هميشه نارنجي
![]() مجموعه شعر ناگهاني هميشه نارنجي سروده شاعر جوان سيدمهدي ميرآقايي است كه انتشارات علمي فرهنگي صاحبالزمانعج آن را به چاپ رسانده است.
اين مجموعه در بر گيرنده 41 غزل از جناب ميرآقايي است؛ غزلهايي كه در ابتدا با صميميت و صداقتي كه دارند شما را دعوت به خواندنشان تا پايان مجموعه ميكنند. بياني عاشقانه و دور از بازيهاي رايج و سعي در به كار گرفتن مضامين و نكات بديع از ويژگيهاي بارز اين مجموعه است.
برايت فال ميگيرم بيا اين حافظ و اين تو اين واژه عجب حال نسوزي دارد يا : اي كاش هوايي كه شدم برگردي مضامين مذهبي، اجتماعي، عاشقانه و... از ديگر درونمايههايي است كه ميرآقايي در بافتي صميمي و به دور از تكلف بيان كرده است. دكتر داوود بيات |
|
|
سایه ام قد می کشد بر سینه ی دیوارها
می گریزم از خودم ، از ترس این آوارها
سایه ام را بازمی کارم کنار بودنم
می نشینم خیره براین روزها،تکرارها
دیگرای همرازمن حرفی ندارم جز سکوت
بگذر از من از تمام واژه ها ، گفتارها
آن که آتش می کشد برخرمن پروانه کو؟
تا پریشان تر شود از شمع ها، از یارها
دیگر ازامواج سرگردان صوتی خسته ام
خسته ازاین حرف ها،این گفته ها، پندارها